ஜ۩۞۩ஜ کلبه درویشی ساقی خاموش ஜ۩۞۩ஜ

زاهد و عجب و نماز :: من و مستی و نیاز

خوش اومدین دوستان

درود بی پایان بنده بر دوستان عزیز و اهل دلان ادب

  

این وب به دلیل مشکلات فنی تا اطلاع ثانوی بسته خواهد بود

 

ID: saghi.khamosh@yahoo.com

Instagram : ariya_mehr_1991

 

 

دوستان منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستم

 

 

 

 

 

 

 

این پست ثابت هست .. پست های جدید در پایین 

برچسب‌ها: خوش آمدگویی, پست ثابت

  ۱۳٩۸/۱/۱۸  ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

دلم از زخـم جفـــــــا خـــــــــانه ی ویرانه شود

دلم از زخـم جفـــــــا خـــــــــانه ی ویرانه شود 

دفتر مشـــــق دلم گلشن افســــــــانه شود

هرکه حــــــــلاج شود ساده بخندد ســـــــر دار 

عشق بازی کنـــــــد و قبله ی مستانه شـود 

شهـــــد شیرین بلا همسفــــــر حال کسیست 

که در احوال جنون طالــــب پیـــــــمانه شود

هرکه در راه جنــــــون محضر غــــــــــــم پا بنهد 

غــــم در آغوش کشد ساقی میخانـــه شود

ای بسا دل که در این بازی ایام شکــــست 

شمــع چون آب شــــود نوبت پروانه شــــــود

گر ز پیــــــــران سبب عشــــق جوانان پرسی 

همه گویند جــــــــوان را چه که دیوانه شــود

کـــــــس در این دیر بلا منت حاتـــــــــم نکشد 

جز گدایــــــی که سبو دارد و بـی خانه شود

دل چو عاشــــــــق شده ای یاری عاقل مطلب 

هرکه عاقــــل شود از درد تو بیـــــــگانه شود 

برچسب‌ها: ساقی میخانه شود, دیوانه شود, بیگانه شود

  ۱۳٩۳/٥/۱۸  ۱:٢۳ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

شوخی با حافظ

عینک دودی زدی حـــافظ به چشمـــانت چرا

* خرج دنیای کسان کردی تو ایمانت چرا 

یک تنــه رفتی به نــزد قاضی و معلوم بود *

ز ابتــدایت انتــــهای کــــار پنهانت چرا

یک طرف را مات و مبهوتش نمودی بی وفا *

دیگری را آنچنانی بـاب دنـدانت چرا 

شمر ذی الجوشن نمودی آنکه مطلوبت نبود * 

سوی دیگر را چومظلومان بی نانت چرا 

در قیاسی ظاهری حکمی تو قطعی داده ای * 

متهــم را کــرده ای محکـوم زندانت چرا 

با قلم کار دوصد بیل و کلنگش کرده ای *

این همه ویــرانگری جــانم به قربانت چرا

در عجب هستم نمی گردد ز احکامی چنین *

کور و نابینای مطلق هر دو چشمانت چرا

 


برچسب‌ها: عینک دودی, حافظ چرا ؟

  ۱۳٩۳/٥/۱۸  ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

دنیای نافرمان

از این دُنیای نافرمان وفــــــاداری مَجو ای دل

که هــردم با دغــلــبــازی بَــلائــی میکند نازل

چو بینی با تو میسازد دلیلش مهرورزی نیست

یقــناً در نظر دارد که تابـــــــوتی کــُنـد مَحمل

گهی باغـیرو گه با تومُفـتـّش گونه دربازیست

بترس از ذات ناپاکش که دارد عُقـده ها دردل

بفرمانت نمیگـُنجد بسی نامرد و دلسنگ است

ترّحُم در نـگاهش نیست . مجنونی و یا عــاقل

چرا می پرورد گل را ؛ که باری پَرپَرش سازد

سبب چیست ؛ آنهمه زحمت غـَنیمت میشود برگِل

ساقیا همّــتی فرمــا خُــــدا را بر شفاعـت گـــیر

که دُنیا فتنه ها دارد یکی زان دیگــرش مُشکل

تَبانی کرده با گردون بِگِـرد خویشـــــتن گردد

ز هرگوشه به ترفــــــندی سِجلّی را کند باطل

برچسب‌ها: ساقیا همتی, تبانی کرده, دنیای نافرمان

  ۱۳٩۳/٥/٥  ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

رمضان خوش آمدی

برچسب‌ها: رمضان, مبارک باد

  ۱۳٩۳/٤/۸  ۱:٢٠ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

بوسه گر

باده بریزید به جامم هنوز

تشنه ی آن آتشِ کامم هنوز

خلوتیانی که به شب می زنند

همنفسم گشته وُ خامم هنوز

میکشدم عشق به دامی که باز

رهرو این راه وُ مرامم هنوز

عمرِ لبِ بام بماند اگر

بوسه گری مست وُ به نامم هنوز

مطرب ازاین بزم کجا میروی

ناله کن از متنِ کلامم هنوز

سبزه چو فردا بدمد از گِلم

در طلبی تازه قیامم هنوز

برچسب‌ها: باده بریزید, جامم هنوز

  ۱۳٩۳/٤/۸  ۱:٠٥ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

من ساقی خاموشم با مرگ هم آغوشم

در ذهن پریشانم دیریست که زندانم 

درحاشیه سرگردان از اصل گریزانم 

از حادثه می ترسم ،ازدلهره می میمیرم 

هرچندکه پریشانم ،زائیده طوفانم 

چون باد بد پائیزازدلهره ها لبریز

هشدارنمی خواهم من گوش به فرمانم 

من یاس سیه پوشم بادلهره همجوشم

من ساقی خاموشم با درد هم آغوشم

دلتنگ وپریشانم ،درحسرت بارانم 

بیهوده دویدنها از هیچ گذشتنها برخانه رسیدنها

من سایه نمی خواهم من باد بیابانم 

تاریشه دراین خاک است طوفان به چه کارآید

من زائیده دردم درحسرت درمانم

من ساقی خاموشم با مرگ هم آغوشم

 

برچسب‌ها:

  ۱۳٩۳/۳/٢٤  ٤:۱۱ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

دل به دریا بزن و جام ِ شرابی پُر کن

دل ِ ما چشمه ی نور است مگر شک داری

فصل ما فصل حضوراست مگر شک داری

لحظه ها پُرشده از خنده ی گلهای بهار

آری امشب شب نور است مگر شک داری

قامت ِ سبز ِ تغزل به چمن می بالد

واژه با واژه چه جوراست مگر شک داری

ژاله بر گونه ی گل خنده کنان می رقصد

باغ پُرشوکت و شور است مگر شک داری

اشک هم حس ِ قشنگی ست مبارک باشد

دیده ایوان ِ بُلور است مگر شک داری

آسمان غرق ِ تبسُم شده از دیدن ِ یار

موسم ِ جشن و سُرور است مگر شک داری

دل به دریا بزن و جام ِ شرابی پُر کن

غُصه از میکده دور است مگر شک داری

دست در دست ِعزیزان همه دلداده ی عشق

( ساقی ) مست ِغرور است مگرشک داری

 

.

.

.


با عرض تبریک به مناسبت میلاد منجی عالم بشریت

حضرت ولی عصر عج

چند بیتی ناقابل تقدیم کلیه ی شاعران و اهل دلان و عزیزان نمودم.

امیدوارم در پناه حضرت مهدی عج سالم و پاینده شاد و آباد باشید .

یاحقّ 

 

 

 


برچسب‌ها: جام شرابی, شک داری !!, حضرت مهدی عج

  ۱۳٩۳/۳/٢۳  ٤:٠۱ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

خداوندا اگــــر جای تو بودم

خداوندا اگــــر جای تو بودم

زمینت را گلستان می نمودم

نخست ابلیس و میکردم جهنّم

که ملّت را نیندازد به ماتــــم

عدالت را کُنم آنگونه بر پـــــا

نبینی در جهان شاه و گدا را

کُنم تا زندگی را جاودانــــــی

که دیگر در غمِ مُردن ، نمانی

چنان نظمی آرم به زاد و ولَد

نزایند دگر باره ، اولادِ بـــــــد

کُند سعی هر کس به قدرِ توان

شریکند زیرا به ســـود و زیان

و بیش از نیازش ندارد کسی

نیفتاده گنجی به دستِ خسی

دگر از بهشت و جهنّم مگــــو

به عاقل ز نسیه مکُن گفتگو

نیازی نباشد به انواعِ دیـــــن

گشایند دگر باره دکّانِ کیــــن

چو جاهل نباشد ، چه حاجت به جنگ

که مردم بسازند توپ و تفنگ

نه سیل و نه طوفان نه آتشفشان

زمین لرزه کس را نگیرد نشان

بخندند مردم ز شــــادی چنان

صدایش بپیچد به هفت آسمان

چه زیبا بُود این جهانم خــــــدا

نخواهم از این خواب گردم جدا

 

برچسب‌ها: خداوندا, اگر جای, تو بودم

  ۱۳٩۳/۳/٢۳  ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

ما رشکِ جهان بودیم ، فـــــرزانه نمی بینم

شوری ، شرری ، بزمی ، شاهانه نمی بینم

در دایره ی مردان ، مردانه نمی بینــــــــــم

چون قافله ی مُرغان ، از اوّلِ شب خوابنـــد

آن شب شکنان دیگر ، مستانه نمی بینــــم

پیرانِ جهاندیده ، آیینه ی دورانـــــــــــــــنـد

ارجِ سخنِ آنان ، در خانه نمی بینـــــــــــــم

رخساره ی این مردم ، آبِ مُرده پاشیدنــــد

یک خنده ی ناب از دل ، جانانه نمی بینــــم

آوازِ قناری ها ، از کوچه نمی آیــــــــــــــــد

جز بانگِ دل آزارِ ، بیگانه نمی بینـــــــــــــم

تاریخِ گُهربارم ، مردانِ عمـــــــــــــل دارنــد

ما رشکِ جهان بودیم ، فـــــرزانه نمی بینم

برچسب‌ها: رشک جهان, بیگانه, مردانه, مستانه

  ۱۳٩۳/۳/٧  ۸:٠٦ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

گم کرده ایم ..

ما بهاران را...، میانِ جهل و خون گُم کرده ایم

بوســه ها را در شبِ خوابِ جنون، گم کرده ایم

ما نه دهقــــانیـم و نَه اهــلِ تلاش و کار و رَنج

ما پریشــانان...، خردمنـدی کنـون، گُم کرده ایم

از حرامی، نان برای ســفره ها، گفتیم :«باش»

ما شرافت را به اَعصـار و قـرون، گمُ کرده ایم

کوچه باغ ما پُراز بُرج اسـت و در آن بوی دَرد

مِهر دشتِ بوسه ها، ای سَـرنگون! گُم کرده ایم

روبرو...؟ گرمیـم، مثـلِ ظهـرِ تابســتان و خـود 

پشت ســر، در ســردی افکارِ دون، گم کرده ایم 

در ســه گاهِ زندگی...، افسـوس...از بی مایگان

آن خـداوندان ایمــان...، ژاژگـون*، گـم کرده ایم

گفتــه بودی از خدا...؟!، در خود فـرو افتاده ایم

آی در خود رفته، آ از خود برون، گم کرده ایم

ساقی آهنـگی... ، دلـم دارد هــوای بوســـه ای

ســال ها گلبـوســــه را با ارغـنون*، گُم کرده ایم

 

 

*ژاژ.(اِ.) 1 - گیاهی است بی مزه ، خاردار و خودرو که در

صحراها می روید، شتر آن را می جود ولی نمی تواند فرو ببرد.

2 - کنایه از: سخن بیهوده .

 

 

*ارغنون : [ اَ غ َ / اُ غ َ ] (معرب ، اِ) (معرب از یونانی )

سازی است مشهور که افلاطون وضع آن کرده است

و بعضی گویند ارغنون ترجمه ٔ مزامیر است یعنی جمیع سازهای

تفننی و بعضی دیگر گویند چون هزار آدمی از پیر و جوان همه

بیکبار به آوازهای مخالف یکدیگر چیزی بخوانند، آن حالت را

ارغنون خوانند و جمعی دیگر گویند که ارغنون ، ساز و آواز

هفتاد دختر خواننده و سازنده است که همه یک چیز را بیکبار

و به یک آهنگ با هم بخوانند و بنوازند

برچسب‌ها: گم کرده ایم, ما بهاران را, در سه گاه زندگی

  ۱۳٩۳/۳/۳  ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

بغض تلخ شاخه ها

بغض ِتلخ شاخه ها را ریشه می داند ولی

دفتر اندیشه ها را، هم، به جان خواند ولی

یک جرقّه ،باغ را گاهی به آتش می کشد

باغبان تا عمق جانش، درد می داند، ولی

آهوی رم کرده....... ازصیّاد آرامش ندید

گرچه بر فرمان دل،... بسیارمی راند ولی

پاره خواهد کرد بند و پیله ها ، باد صبا

بعد از آنی که پریشان ، سینه می ماند ولی

درّه ها پرمی شود ازغنچه گل های غریب

چون که باران دست خاروسنگ وشب خواند ولی

«ساقی»، ازخون جگر.... نقشی ز آرامش بزن

چرخ گردون ، اسب تهمت ، همچنان راند ولی ..

 

برچسب‌ها: یک جرقه, درد می داند, ولی

  ۱۳٩۳/۳/۳  ٩:٥۸ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

ورق برگشته

در دلم حوصله ای نیست، ورق برگشته

از خدا هم گله ای نیست، ورق برگشته

این که قربانی آوارترین خانه منم

ناشی از زلزله ای نیست، ورق برگشته

مطربان، بند و بساط خودتان جمع کنید

بعد ازین هلهله ای نیست، ورق برگشته

خسته از ایل و تباریم، بریدیم ولی

نسل ما «سلسله ای» نیست، ورق برگشته

غزل کهنه ی من پیش نگاه دگران

جز ورق باطله ای نیست، ورق برگشته

 

برچسب‌ها: ورق برگشته, غزل کهنه, نسل ما

  ۱۳٩۳/۳/۳  ٩:٢٦ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

از آدمیت ما فقط درنده ای شرمنده ایم

در چهارچوب قید این دنیای فانی مانده ایم

از اصل خود وامانده و تا خود پرستی رانده ایم

از زندگی تنها دمی بالا و پایین می بریم

در خود فرو مردیم ما، با بدگمانی زنده ایم

گم‌کرده راهیم و سراب از دید ما هم جنسآب

سر در پی این ناکجا، دلخوش که ما یابنده ایم

نازک خیالی بی هدف، گشتیم اما چون صدف

در سینه پنهان گوهری، اما کجا جوینده ایم

هرگز نشد در ذهن ما این واقعیت بر ملا

با خویشتن نامحرم و نامحرمان را بنده ایم

کو آدم و آدم نشان، کو آن « نفختُ فیه » شان

از آدمیت ما فقط درنده ای شرمنده ایم

برچسب‌ها: از زندگی تنها, گم کرده راهیم, کو آدم

  ۱۳٩۳/٢/٢٠  ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

ای ساقی !نظر افکن

از قصه و افسانه وز مکتب و میخانه

میراث بجا مانده یک سینه ی ویرانه

هوش از سر ما بردی، زان لعلِ دُرافشانت

وز هوش" مست "گشته، این عاقلِ دیوانه

من سوختگی دانم، رحمی بنما ای دوست

شمعم، که در این شب ها دور است ز پروانه! 

این دل شده آواره، از سینه ی سوزانم

گردیده به دنبالت، این خانه و آن خانه

یا پرده ز رو افکن، یا فکر دگر جانا

قربان کنم این جان را، در پای تو جانانه

درویش و خرابات و میخانه، رها باید

ای ساقی !نظر افکن، بر دلجویِ دردانه

برچسب‌ها: نظر افکن, درویش و خرابات, سوختگی دانم

  ۱۳٩۳/٢/٢٠  ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

کــمــر همتمان بســـته به خـــودجوشى مااست

گرچه فردا سخن از خاک فراموشـــــى مااست

برگ تاریخ پر از خفّـــت خـــاموشـــــى مااست

خواب رفتیم و به غفلت بگذشـت این دم عمـــــر

دهرْ حیرت زده ى خفتــــنِ خــرگوشى مااسـت

فقــردیدیم که مى تاخت به هــر کــــوى وبـــرى

غیــرت افیــون زده نکبت و بیهوشــى مااســـت

آمــده فقــــر بـــزک کــــرده بـــرون با فحشـــــا

منتظربــا تن عـــریـان به هم آغوشـــى مااسـت

کم نمانده است که ما نیـز چــو ضحاک شویــم

بوس ابلیس مقامى است که سردوشى مااست

چه بخـواهى ز(محـــــرّم ) که فــرو بنــــــدد دم

از درون ســـوزد و آتشگر خــاموشــى مااست

خفته! بیدار شو از خــواب گـــران از جــا کَــن

کــمــر همتمان بســـته به خـــودجوشى مااست

برچسب‌ها: گرچه فردا, برگ تاریخ, کمرهمتمان

  ۱۳٩۳/٢/٢٠  ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

بزن سیلی به رخسارم.مگو اما قیامت نیست؟

سخن در دل فراوان است،ابیاتم حکایت نیست !

حدیثِ دهر ودل جانا،شعرم یک روایت نیست !

گراین ابیاتِ پر دردم،شنیدی خود قضاوت کن!

گلایه اززمان دارم،به نوعی این شکایت نیست؟

فلک بر من ستم کرده،شب و روزم سیه کرده!

براین یک مشتِ دل آیا،ستمکاری کفایت نیست؟

الا ای خلق حیرانم،از این دنیایِ بی انصاف !

فلک ازمویِ چون برفم،چراقدری خجالت نیست؟

به بالینم شبانه خیزمیآید،چوشیطان میکند نجوا!

به نزدِ پیروفرتوتی ،فلک را هم شهامت نیست!

اسیری می کشم درخاک،.نبوده کافی ای دنیا؟

که تیر ازآسمان آید،زدستت این جنایت نیست؟

چه می خواهی زجانِ خسته ام دیگربگو دنیا؟

چرااین غصه ها وغم،مرا یکدم نهایت نیست؟

توهمراهِ سفربودی،زقُوت وجانِ من خوردی!

الا ای همرهی بامن،کمی درتورفاقت نیست؟

در این دنیایِ قدّاره، که ابرش شرهمی بارد!

تأمل کن کمی بامن،که دنیاهم اسارت نیست؟

مرامهمانِ خود کردی،توخود شوری بیابانی!

که درقلبِ سرابِ تو،یقین دارم عمارت نیست!

دوروزاین عمرشیرین رادریغا درقفس بودن!

اسیرِ غصه ها بودن،بگو آیا خسارت نیست؟

هزاران غصه می آید،دمی شادی اگربخشد!

فراموشی دهدما را،توگویااین حقارت نیست؟

سحرچون چشم بگشایی،چه مشکلهاست آماده!

بقدرِ ارزنی در او ،نویدی یا بشارت نیست!

به حاکم خانه ی دنیا،همه محکوم آن روزند!

همه سردرگریبانند،یکی هم باسعادت نیست!

نمک پروردگان جانا،نمکدان را نمی بینند!

چرادرروحِ آن یاران،بقدرجوشرافت نیست؟

دراین مهجوری وغربت،گذرابلیس میدارد!

نکرده اوگُنه آیا،کم اززهد وقداست نیست؟

اگربرهربدی کردم،زبان خاموش ودربسته!

به حالِ مردمِ نادان،بگویم این رعایت نیست؟

در این تاریکی راهم،که مه خوابیده بااختر!

رهی باچشم میبینم،بگوئید این هدایت نیست؟

مگربا زهد ودرویشی،توان شدبا خدامونس!

دلِ شیطان سراهرگز،هوایی ازدیانت نیست!

طبیبان صف به صف،اماحکیمی ازهزارآید!

به بالینِ یکی بیمار،طبیبی راعیادت نیست!!

خوشا دیوانگان یارب،که آزاد ازغمِ خلقند!

که دست وپایِ نادانش،گرفتارِسیاست نیست!

به هرلفظی سخن گوید،بر اودیوانه میگویند!

چواین دیوانگان شاهی،مدیروبافراست نیست!

تو کن هرآن چه می خواهی الا ای گنبد دوار!

چه درفکری واحوالی،نگاهی یا نظارت نیست!

به پشتم رد شلاقت!!،به رخسارم نشانت دست!!

چراای چرخ عصیانگر،رحمی یا حمایت نیست؟

زدستِ توفلک،روزی بگویم شکوه با یزدان!

بزن سیلی به رخسارم.مگو اما قیامت نیست؟

 

برچسب‌ها: ابیاتم حکایت نیست, حدیث دهر و دل, قضاوت کن

  ۱۳٩۳/٢/۱٦  ٩:٠٩ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

عهد و پیمان صداقت ، سخنی کهنه شده

این چه قلبی است که هر گوشه آن باران است

این چه عشقی است که هر جمله آن پنهان است

مستی جام می و کعبه و بتخانه یکی است

این چه کفریست که سرچشمه هر ایمان است

منتظر مانده که ماهی ز فراقی برسد

این چه ماهی است که در ظلمت شب زندان است

نفسی نیست که با ساقی جان، تازه شود

این چه نفسی است که آلوده هر شیطان است

جنگ و کشتار و ستم ، خصلت هر دیو ودد است

این چه شرمیست که بر چهره هر انسان است

کوچه و برزن این شهر پر از رنگ غم است

این چه شهریست که هر کوچه آن ویران است

عهد و پیمان صداقت ، سخنی کهنه شده

این چه عهدی است که بشکستن آن پیمان است

عاشقی سوخت، که این راه بسی پر خطر است

این چه بحریست که هر ساحل آن طوفان است

شعرمان پر شده از غصه و فریاد و فغان

این چه شعریست که هر مصرع آن عصیان است

قلمت را بشکن ، دفتر و دیوان بُگذار

این چه جشنی است که جاهل به غزل مهمان است

 

برچسب‌ها: ساقی جان, این چه قلبی ست, این چه عشقی ست

  ۱۳٩۳/٢/۱٦  ۸:٥۳ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

سهــــــرابـــــ زمان مــــن

دوش دیدم که خماری به دری گشت دخیل

نالــه از بهر دوا ، گفت به ساقی چو علیل

ســــاقــیا دست به دامـــان توأم رَحـم مرا

جان فـــدایت بده از درگــه خود سهم مرا 

ای کـه رزًاق همه کــوچه و بازار توئی

ساقی خسته دلان ناجی و طـــًرار توئی

نوشــداروی مــنِِ ِزخمی به محـراب تواست

رمقی بخش به این خسته که سُهراب تواست

من یَــلی بودم و در شـــهر تو گمـنام شدم

از بــد ِ حـــادثه افتـــاده در ایــن دام شدم

نا ســپاسی به پــدر کـردم و مغـرور شدم 

دل به دریا زدم از خانه ی خود دور شدم

شــب میـــان همگـان سر به رفیـقان زدم

تا سـحـر خــنده زنان دود زقـــلیـــان زدم 

اوًلِ کــــار به سخـــتی ، ولـــی رام شدم 

با هــزار وعـده ی منفور چنین خام شدم

َرَمقــــی نیــست مــرا پادشـه پادشــهـان

دست درجیب کن ومارا زین غـم برهان

سـاقـی ژنده پوشان پول زسهـراب گرفت

تحفه ای داد به دستش زدلـش تاب گرفت

یَل گمــنام خیـابان که چنـان مــوش برفت

گوشه ای خسته بیافـتـاد و از هوش برفت

چون "ساقی*"ـی بمیان دل این خاک بشد

یاد سـهراب یَــل از خــاطـره ها پاک بشد

 

 

( ساقی* : در این بیت منظور خود شاعر )

 


برچسب‌ها: دوش دیدم, ساقی خسته دلان, یاد سهراب

  ۱۳٩۳/٢/٦  ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()

سوگند به جز پیر خرابات دگر دادگری نیست

گفتی که *نگاهی نگران پشت دری نیست *

 

برخیز که این قافله را هم گذری نیست 

 

شب های دگر هم تویی و قصه ی غربت 

 

هی اشک بریز، زجر بکش ، دادرسی نیست 

 

تا کی بتوان حبس بشد در دل تقدیر 

 

برخیز که از معجزه دیگر خبری نیست 

 

صدبار بیایی، بروی ، قصه چنین است

 

در آتش دنیا خبری از شرری نیست 

 

رو سوی میخانه کن و مشو ملعبه ی دهر

 

سوگند به جز پیر خرابات دگر دادگری نیست

 

برچسب‌ها: گفتی که, برخیز که, شب های دگر

  ۱۳٩۳/۱/٢٢  ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ نوشته شده توسط :   ســـــــــاقــــــیـــــــ خــــــــــــامـــــــوشـــــ

نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر »
آخرین مطالب
آرشیو مطالب

شرح مختصر

نویسندگان

موضوع مطالب

آتشی در دل(۱)

آخر چرا؟!(۱)

آخرش حرف دل خویش(۱)

آدم به بودن در زمین(۱)

آریایی(۱)

آزادگی ز غیر(۱)

آزادی وطن(۱)

آزار مده خود را(۱)

آمد پیاله ها(۱)

آن نعره زنان(۱)

آوای موج غم(۱)

ابلیس(۱)

ابیاتم حکایت نیست(۱)

اختیارم بر نمی گردد(۱)

از ازل تا ابد(۱)

از حال و روزت(۱)

از دادن آتش بس(۱)

از زندگی تنها(۱)

از نحسی خود(۱)

افسوس(۱)

اگر جای(۱)

الا یا ایها(۱)

امان از درد(۱)

امان از نامرد(۱)

امشب(۱)

امشب را به من می ده(۱)

انسان های بی هدف(۱)

ای حافظ(۱)

ای دل (۱)

ای دل تو بگو(۱)

ای دوست(۱)

ای ساقی به هوش(۱)

ای ساقی مگو(۱)

ای صمیمی(۱)

این چه عشقی ست(۱)

این چه قلبی ست(۱)

این خمخانه(۱)

این خیابان ها(۱)

اینجا سکوت شب(۱)

با تمام خستگی(۱)

باخود نشستم(۱)

باده بریزید(۱)

باده بنوش(۱)

باده ساقی(۱)

بار گران(۱)

باز گنه می نامی؟(۱)

بازی تلخ(۱)

باساقی زنم(۱)

بال و پر(۱)

بت پرست(۱)

بتخانه چه مانی؟(۱)

بدتر گشته است(۱)

برخیز رفیقم !!(۱)

برخیز که(۱)

برقص ای می(۱)

برگ تاریخ(۱)

بسوزان ای نی(۱)

بگشا در میخانه(۱)

بگو کیست ساقی ات(۱)

بلبل خوشخوان توام(۱)

به سر خُم نمی رسد(۱)

به سلامتی(۱)

به ما که می رسد !!(۱)

به کام محتسب(۱)

به کجا !!(۱)

به که گویم(۱)

بوی می(۱)

بی باده و می(۱)

بی رنگم(۱)

بی گنه بودیم(۱)

بیا ساقی(۱)

بیا ساقی (۱)

بیگانه(۱)

بیگانه شود(۱)

بیهوده(۱)

پریشان(۱)

پریشانی دل(۱)

پس دادن مالیست(۱)

پست ثابت(۱)

پیر مغان(۱)

پیرخرابات(۱)

پیش ما سوختگان(۱)

پیمانه به پیمانه(۱)

پیک دگر(۱)

پیک ها(۱)

تبانی کرده(۱)

تفنگ گیر کرده بود(۱)

تلافی می کند(۱)

تنها نشسته ای(۱)

تو بودم(۱)

تو دیوانه(۱)

توبه شکستیم(۱)

تورا می خوانم(۱)

تکراری(۱)

جا مانده از او(۱)

جام دگر داد(۱)

جام شراب(۱)

جام شرابی(۱)

جام و می(۱)

جامم هنوز(۱)

جای تو خالی ست(۱)

جز ماتم نمی شود(۱)

جمع گردد(۱)

جنگ مفت(۱)

جهان سوم(۱)

چرا مستی گناه(۱)

چنان حالم(۱)

چنگ مفت(۱)

چوشراب(۱)

حاشا مکن(۱)

حافظ(۱)

حافظ چرا ؟(۱)

حال خراب(۱)

حالم خراب نیست(۱)

حالمان بد بود(۱)

حبه انگور(۱)

حدیث دهر و دل(۱)

حدیث دولت(۱)

حس بی هدف(۱)

حسرت میخانه(۱)

حسرت میخانه تو را بود(۱)

حضرت مهدی عج(۱)

خالی از مترسک ها(۱)

خاموشیم(۱)

خدانیست !!(۱)

خداوندا(۱)

خدمت به کسان(۱)

خراب و بیمار(۱)

خرابیم ساقیا(۱)

خراسان تو ام(۱)

خم را بگشا(۱)

خمره و باده(۱)

خنده بس است(۱)

خنده های تلخ اجباری(۱)

خواب دیدم(۱)

خوش آمدگویی(۱)

خیام بنوش آب انگور(۱)

خیلی سخته(۱)

دار کو ؟(۱)

دام شب راهزنان(۱)

در باده تو چیست ؟(۱)

در دل آتش فقر(۱)

در سه گاه زندگی(۱)

در من نفسی نیست(۱)

در مکه خبر هست ولی(۱)

در کارگه کوزه گری(۱)

در کعبه رندان(۱)

درباره من(۱)

درد در دل دارم(۱)

درد می داند(۱)

درد کشیده ام(۱)

دردم سکوت شهر(۱)

دردی نهفته(۱)

درون جامم شرابی ندارد(۱)

درویش و خرابات(۱)

دست به دامان توام(۱)

دست تنهای مرا(۱)

دست توانگر(۱)

دل امشب(۱)

دل سرگشته(۱)

دل ما را مسوزان(۱)

دل نشکستیم(۱)

دلت بگیرد از(۱)

دلم غمگین(۱)

دلکم(۱)

دلی دردمند(۱)

دنیا(۱)

دنیا طلبیم(۱)

دنیای نافرمان(۱)

دوباره شب شد(۱)

دوش دیدم(۱)

دیدار ندارد(۱)

دیوانه بود(۱)

دیوانه شود(۱)

دیوانه منم یا تو !!(۱)

راه دگر بود(۱)

رشک جهان(۱)

رمضان(۱)

رنگ به رخساره ندارد(۱)

رنگ مفت(۱)

روزگار(۱)

ریختم شرابم مستی ندارد(۱)

ز جام ساقی(۱)

زرتشت(۱)

زمزمه دل(۱)

زمین ناجور است(۱)

زندان است(۱)

زندگانی تلخ(۱)

زندگی زهرمار(۱)

ساحلیان دلشکسته اند(۱)

ساز ما را(۱)

ساغر به دستم(۱)

ساغر من(۱)

ساقی از لذت و از باده(۱)

ساقی بکوش(۱)

ساقی بیارباده چو اینک خسته ام(۱)

ساقی جان(۱)

ساقی خاموش(۱)

ساقی خاموشم(۱)

ساقی خسته دلان(۱)

ساقی شراب ناب(۱)

ساقی میخانه(۱)

ساقی میخانه شود(۱)

ساقی هستم(۱)

ساقی و پیمانه(۱)

ساقی و خیام(۱)

ساقی کجایی ؟(۱)

ساقیا(۱)

ساقیا آن قدح باده(۱)

ساقیا می بده(۱)

ساقیا همتی(۱)

سال هایی دیگر(۱)

سپاس از دوستان(۱)

سرمایه هستی(۱)

سعدی و حافظ(۱)

سنگ مفت(۱)

سه دکمه(۱)

سهراب(۱)

سوختگی دانم(۱)

سکوتم سنگین(۱)

شاد باشید(۱)

شاعرم(۱)

شب های دگر(۱)

شبیه کسی(۱)

شده میان غزل(۱)

شراب انداختن(۱)

شراب دل(۱)

شراب گذشته(۱)

شراب و عشق(۱)

شرابم ده(۱)

شعر ساقی(۱)

شعر گفتن(۱)

شهید خنجر(۱)

شک داری !!(۱)

شکایت می کنم امروز(۱)

شکسته(۱)

شیخ و شابی(۱)

شیطان پرست(۱)

طاقت تکرار ندارد(۱)

طناب درد(۱)

عاشق نکن(۱)

عاقبت دنیا(۱)

عزرائیل(۱)

عمر ما(۱)

عید 93(۱)

عینک دودی(۱)

غربت(۱)

غرورت دست برداری(۱)

غزل کهنه(۱)

غم ایام جوانی(۱)

غم خورد نست(۱)

غم مخور(۱)

غمگین(۱)

غمکده(۱)

فرخنده باد(۱)

فردا متنفرم(۱)

فرمود ساقی(۱)

فقط مستی شود(۱)

قاب خاموشی(۱)

قایقی خواهم ساخت(۱)

قسمتم گشته حال خراب(۱)

قضاوت(۱)

قضاوت کن(۱)

قلب من پاره کنید(۱)

قمار زندگیم(۱)

گاهی(۱)

گدا هست !!(۱)

گرچه پیدا نبود(۱)

گرچه در محفل من(۱)

گرچه دورم از می و میخانه ها(۱)

گرچه فردا(۱)

گرگ ها آدم شدن(۱)

گفتگو(۱)

گفتم که دهم دست بدستت(۱)

گفته بودم(۱)

گفتی که(۱)

گم کرده ایم(۱)

گم کرده راهیم(۱)

گیج و کج(۱)

ما بهاران را(۱)

مادرم(۱)

مامست می(۱)

مبارک باد(۱)

مترجمی نیست(۱)

مثل ساقی(۱)

محتسب مست(۱)

محرم است کم تر می نوش(۱)

مذهب ساقی(۱)

مرد سیگاری(۱)

مردانه(۱)

مردن علاج واقعه(۱)

مرگ می گوید(۱)

مست الست(۱)

مست گشتم(۱)

مست مستم کن(۱)

مست و دردمند(۱)

مست و مخمور(۱)

مستانه(۱)

مستانه ترین راه(۱)

مستانیم(۱)

مستم چه کنم !!(۱)

مستم ز کوچه ها(۱)

مستی خویش(۱)

مستی گناه هست!!(۱)

مستی و خماری(۱)

مستی و راستی(۱)

مسجد و میخانه(۱)

من آن برگم(۱)

من به جرم(۱)

من مست(۱)

من می پرستم(۱)

من و خیام(۱)

منکر شعر(۱)

مکش محنت و آزار(۱)

می خندم با دلی سوخته(۱)

می فروشم(۱)

می نخورده مست از پیمان ام(۱)

می و میخانه چه شد(۱)

میان سایه ها و شب ها(۱)

میخانه ندارد(۱)

نارفیق(۱)

ناله مردی(۱)

نامرادی می کند(۱)

نتوانم(۱)

نثار مردم شهر(۱)

نسل ما(۱)

نصیب اغنیا(۱)

نظر افکن(۱)

نفس بی کسی ام(۱)

نگفته مردم(۱)

نگفتیم چرا(۱)

نه آن باده که تو نوشی(۱)

نه دنیا(۱)

نه دین(۱)

نه شور و شوقی(۱)

نوایی چون نوای مادرم نیست(۱)

نکردی نگاهی(۱)

هر چه بد بودیم(۱)

هر قصه که گفتیم(۱)

هر که پا(۱)

هرکس که غریب است(۱)

هشیارومست(۱)

هم رند و خراباتم(۱)

هم ساقی میخانه(۱)

همخانه تو در این(۱)

همین بوده و هستیم(۱)

هوای دیگری(۱)

هیچگاه(۱)

هیچکس(۱)

هیچکس با من(۱)

واسطه ای نیست(۱)

ورق برگشته(۱)

وقتی میروی(۱)

ولی(۱)

ویران شده(۱)

ویران شود این شهر(۱)

ویرانه(۱)

کابوسی(۱)

کار هر روز و شبم(۱)

کار و دل(۱)

کجایی کودکی ام(۱)

کلاف زندگی(۱)

کلبه ام ویران(۱)

کم خور دو سه پیمانه(۱)

کمرهمتمان(۱)

کمی شعور(۱)

کو آدم(۱)

کوته نظری کرد(۱)

کوچه های ، شهرخاکی(۱)

کوچه های شب(۱)

کی صبح بر آید(۱)

یاد سهراب(۱)

یار اگر ساقی شود(۱)

یار غزل خوان توام(۱)

یک جام(۱)

یک جرقه(۱)

یک جنگ جدید(۱)

یک ساغر هفت ساله(۱)

یک قوم پریشان(۱)

پیوندها

کدهای کاربر

دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکُن های امستر کد

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

آیکون زیبا سازی, لوگو زیبا سازی

ابزار پرش به بالا

مرجع كد اهنگ


كد كج شدن تصاوير